![]()




سالها بود با تو بودم با تو خواندم ولی الان هیچ و پوچم
چکار کردی با دل من ،مرا از یاد بردی ای هم زبانم
با تو بودم بی تو تنها با تو هر جا میخوانم بی تو این ترانه
هم زبانم هم نشینم میخوانم از ته دل تا بگویم این ترانه
کجا رفتی چرا تنها گذاشتی همه جا رفتم همه جا گشتم
اما تو مرا افسرده کردی پژمرده کردی بدان همه جا گشتم
بیا باش در کنارم تا بخوانیم از گذشته
بیا تا با هم باشیم تا بگوییم از گذشته
بیا که با هم حرفها داریم تنهایم مگذار با تو حرفها دارم
چرا اینگونه مرا تنها گذاشتی بدون تو من جسمی بی روحم
چکار کردم من ِعاشق بر تو چرا تنها گذاشتی
تو تنها ترین تنهایی تنهاییم بودی چرا تنها گذاشتی
تو تنها گذاشتی مرا ولی افسوس که من باز هم تو را میخواهم
تو تنها هم زبانم هم نشینم بودی تنها کسی بودی که در این دنیا داشتم
چرا تنها گذاشتی از تو میخواهم برگردی بر لب این جوی تا با تو باشم
برگرد ای هم زبانم هم نشینم باز من ترا میخواهم
همه می گویند آن کسی که رفت بی وفاست
ولی من میگویم بی وفایی از او نیست از زمونه است
همین را دانم که دوستت دارم جز محبت هیچ چیز بر تو نکردم
همه خوبی ُ مهر محبتی که در دل داشتم همه را جان فدای تو کردم
فقط این را دانم که حرفهایم همه را رکُ راست بر تو باز گو کردم
هــیــچ دروغــی بــرتــو نــگــفــتــم که از مــن رنــجــیــده بــاشــی
همه کار کردم همه جا رفتم ترا یابم افسوس که چرا مرا نمیخواهی نمیدانم
فقط برگرد بگو چکار کردم همین را دانم که گناه من این بود
ترا دوست داشتم جز این فکر نکنم بر تو ظلمی کرده باشم

چیده شده توسط تابش عباسیان در 88/06/17 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت
![]()




براي همه لحظات جادويي متشكرم !
متشكرم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و
صداي قلبم را شنيدي

به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين منهستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه
لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
چیده شده توسط تابش عباسیان در 88/03/10 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت




برای تو که نيامده خداحافظی می کنی ...
روز ها در پی هم میگذرد ...
زمان ...
جاده ...
و انتظار ...

من؟ من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه هاي خالي از حضور روشن تو مي گويد ، مي خواند ،
مي نويسد ... و مي گريد.
من ؟ من همانم ....
همان که هر گاه باران مي آيد چترش را مي بندد و به سادگي يک پرنده خيس و
از نم نم باران به کوچه پيچک پوش دلش سر مي زند .
راستي من براي کي از دلي كه در انتظار او هر روز جاده را به پايان مي رساند ، مي نويسد ؟
تو کيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم؟
همجنسي از تبار باران ؟ يا همنفسي از جسن خودمان ؟ يا يك فرشته ؟
تو را مي شناسم . آري تو را مي شناسم . روزي خسته ، در يك نمايشگاه حضور يافتي وهر از چند گاهي تو را در جاده ايي كه مرا با تو پيوند زد مي گذشتي ...
يادم هست :تو را در جاده يافتم و من که مثل هر روز در انتظار رؤياها ، تنها به ديدار
تو آمده بودم تو را ديدم .
خسته مي رفتي و من ... من نگاهت مي کردم .
باور کن به سادگي نگاه يک پرنده که از بالاي آسمان به اين زمين و انسانهايش نگريسته باشد...
فقط نگاهت مي کردم .
من مثل هميشه بي چتر .... بي سرپناه .... مثل تمام پرنده هاي اين شهر بي پرنده ، آواره .....
تنها مي رفتم . مي رفتم تا آنسوي حضور تو .... مي رفتم تا سراغ از نشاني تازه تو بگيرم ....
نه ! مي رفتم تا خودم را دوباره بيابم ...
قلبم را با انتظار جاده ای که مدت هاست در امتداد آن چشم به راه دارم، گِره میزنم و راهی سفر عشق میشوم

بگذار از اول دوره کنيم ! تو از جاده يي خالي مثل يك پرنده رفتي ....
و من ديگر هيچ نمي دانم . همين ! مي ترسم ...
ميترسم خودم را در گوشه اي از همين جاده " تنها " پيدا کنم .
بگذار راستش را بگويم ... مي ترسم خودم را " بدون تو" پيدا کنم .
حالا دوباره آمده اي که چه ؟ نگو مرا نشناختي که تو را بهتر از خود مي شناسم .
دوباره آمده اي که تنها ماندنم را به يادم بياوري ؟
مي دانم که رفته ي و حالا پس از روزهاي غريبي آمدي .
مي دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههاي نا آشناترينان با تبار شاعران ديوانه را نداري .
مي دانم که در تمام اين مدت با تمام رؤياهايم همراه بوده اي اما ....
خودت ببين ! حالا ديگر سالهاست که شعرهايم بي قافيه و رديف شده اند .
حالا تو از من بي قافيه چه مي خواهي ؟!
حالا ديگر من .... من همانم ....
همان که سالهاي بي تو را تحمل کرد و سالهاي با تو را توان تحمل ندارد!
چیده شده توسط تابش عباسیان در 88/02/23 ساعت 16 موضوع | لینک ثابت
![]()




می خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم
و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت
را نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را
آغاز کردند... همه جا تاريک بود
قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را
نوازش می داد
پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست
تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در
چشمهايت خيره شده بودم
لبخند زنان فرياد زدم
نــــگاه کن
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من
خود را گرم می کنند و
ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويدببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت
خونم پناهی می جويد
چیده شده توسط تابش عباسیان در 87/11/10 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت
![]()





چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درک کنند
چقدر دلم میخواست یکنفر به من بگوید:"چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است؟"
اما کسی نبود.
همیشه من بودم و من بودم و تنهایی همراه با دفتری پر از شعر!
آری با شما هستم...شما دوستانی که بی تفاوت از کنارم گذشتید...
حتی یک بار هم نپرسیدید:"چرا چشمهای تو بارانی است؟"
شما که بی رحمانه لبخند ساده ام را سوزاندیدو نگاه بی ریایم را خاموش کردید!
شما که یکسره به فکر خودتان بودید...
جرم من چیست؟؟؟
منی که خالصانه همه ی شما را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت نثار شما کرده ام...
شما چه کردید؟؟؟
چیده شده توسط تابش عباسیان در 87/08/18 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت
![]()





کاش باران ببارد
کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد
کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده
به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ
قدری عشق
قدری مهر وجود داشته باشد

چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده
چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده
هوس چهره ی آن دختر کوچولورا
که وقتی لبخندی تحویلش دادم
با نگاهش مرا در آغوش گرفت
آری، دلم هوای نگاههای معصوم
دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده
من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب
جز یک شاخه گل سرخ زیبا
برای بوییدنش
برای لمس گلبرگهای مخملینش...
آری کاش باران ببارد
دلم هوای باران کرده
هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب

چیده شده توسط تابش عباسیان در 87/08/06 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت
![]()





می بينی!!!!
تو چه آرام می گذری از کنار تنهاييم
نيم نگاهی ولبخندی
به نشانه دوستی
يا رسم وعادت ديرين
برای تسکين قلب من است يا افکار خودت؟؟؟؟؟????
نمی دانم!!!!
هر چه هست
قلب مرا به آتش می کشاند
چشمانم را می سوزاند
لبانم را قفل می کند.
چیده شده توسط تابش عباسیان در 87/07/01 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت
![]()





من ميدانم كه ميخواهمت
ميدانم كه به تو نياز دارم
اما نميتوانم وانمود كنم كه
اين مسئله را درست ميكند
تو نامت را زمزمه ميكني
اما من صدايت را نميشنوم
مرا پشت سر نگذار
دستت را به من قرض بده
ميتوانم آنها را حس كنم
حس ميكنم آنها بسته ميشوند
مرا پشت سر نگذار
دستت را به من قرض بده
بگذار تا احساست كنم
در كنارم
جايي باش كه بتوانم تو را بشنوم
من مشتاق حس كردنم

چیده شده توسط تابش عباسیان در 87/06/03 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت





بار الها دیر زمانیست که زبان در کام فرو بسته ام، تا که شاید سرنوشتم را عوض کنی،
وهر روز در اندیشه اینم که چگونه او را فراموش خواهم نمود،
آیا به راستی توان این کار را دارم؟
روزها را یکی پس از دیگری، وشبها را نیز بی او سپری می کنم،
ولی هیچگاه اورا از خود دور نمی بینم.

خدایا من را چه شده است؟
که هر روز که می گذرد نه تنها که از او دورتر نمی شوم هیچ،
بلکه آنچنان در قلبم جای گرفته است که دیگر تنم همان قلبم است
وقلبم هم مملو از وجود او.
خدایا این چه دردیست که درمان ندادی،
یا اگر هم که دادی به من ندادی یا اگر هم که دادی
چرا چشم دیدن آنرا به من ندادی؟

پروردگارا می دانم که گناه کرده ام
ولی نمی دانم که این تاوان کدامین گناهم می باشد
که نه یارای گریختن می دهی و نه جسارت رفتن ونه توان تحمل کردن.
چیده شده توسط تابش عباسیان در 87/05/01 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت




خوب ميدونم دلت برام تنگ نمیشه

خوب ميدونم رویای من اين حرفها ديگه بيهوده ست .
مي دونم ديگه هيچ وقت نمي تونم تو شهر چشمات قدم بزارم .
كاش مي دونستي رویای من رفتنم رو نمي خواستم .
كاش همون وقت كه هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمانت رو به روم مي بستي .
كاش همون وقت كه لبخند رو گوشه ي لبات ديدم چشمهام رو مي بستم .

حالا چه كنم با اين دل كه آسمونش هميشه باروني ميشه.
اين گريه ها و اين بغض هميشگي ام ديگه برام شده عادت .
دل كندم از شهري كه مال من نبود ،
رفتم رویا ....
رفتم كه تو سياهي شبها گم شم ،
رفتم كه خيال همه رو راحت كنم ،
رفتم كه ديگه هيچ وقت نباشم ،
رفتم كه ديگه هيچ وقت دل مهربونت رو زخم نزنم .

بايد مي رفتم رویا، راهي جز رفتن باقي نمونده.
بودنم فرياد خاموشي بود كه فقط بغض و اشك به من هديه داد .
حالا تك و تنها تو خزوني كه زودتر از هميشه به دلم پا گذاشته ،
به گلهاي حسرت كه از زير برگهاي خشك و زرد آرزوهام سر در آوردن خيره ميشم .
من اولين رهگذر اين جاده نبودم و آخرين هم نشدم ،
ثانيه ها رد پاها رو پاك ميكنند
طوري كه انگار هرگز كسي از اين جاده گذر نكرده ...
چیده شده توسط تابش عباسیان در 87/03/28 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت
درباره تنهاترین رهگذر

من ميخواهم تنها ترين رهگذر باشم
تنهاترین رهگذر
اما لطيف و مهربان
كه گلهاي محبت را برويانم در
دلهاي پاک عاشقان
سلام من تابش عباسیان متولد
7 میزان ۱۳۶2 هستم از تهران
در حال حاضر کابل زندگی می کنم.
امیدوارم از وبلاگم خوشتون اومده باشه.
برای اطلاع از آپلود شدن وبلاگ من رو با
ایدی (jic_chico_chico_chico_chic) ادد کنید.
شناسنامه کامل من...
گلبرگ اول
قاصدک ها
گلبرگ های روزانه
گلبرگ های پژمرده
طراح قالب
POWERED BY