





هميشه ميگن هر وقت دلت مي گيره و كسي را هم نداري كه باهاش حرف بزنی حرفاتو بنويس
شايد اينجوري آرام بشي و يه ذره از غصه هات كم بشه.

حالا من هم همين كار را مي كنم اما نوشتن هم سخته .راستش مشكل اصلي اينه كه: اينقدر دلم گرفته واحساس بدي دارم كه نمي دانم از كجا بايد شروع كنم و چي بنويسم

حتي اين روزها ديگه با خدا هم نمي تونم مثل سابق درد دل كنم.انگار براي خدا هم مهم نيست
وبه حرفام گوش نمي ده ولي قبلا كه با خدا درد دل ميكردم خيلي آروم مي شدم و
احساس مي كردم كه خدا منو درك ميكنه و به حرفم گوش ميده .براي همین همیشه
حس غرور میکردم كه خدا منو دوست داره و به حرفام گوش میده اما نمي دونم برای چی
خدا ديگه به حرفام گوش نمي ده وديگه به درد دلم گوش نمي ده . نمي دونم شايد هم باهام
قهر كرده و شايد هم ....

چقدر خوب بود وقتی كه با خدا حرف مي زدم و اون به حرفام گوش ميداد حس میکردم
براش مهمم ... حتي آن مواقع دلم مي خواست فرياد بزنم وبگم كه خدا چقدر من را دوست داره و
چقدر عاشق منه همونطور كه من دوستش دارم . ولي الان احساس مي كنم كه ديگه خدا هم
منو دوست نداره يعني ديگه حوصله نداره كه به حرفام گوش بده. نمي دانم چرا؟
شايد اینکه غرق گناهم يا اينكه اونقدر شكايت اين دنيا و مردمش را كردم كه ديگه
اين حرفا براش عادي شده و ديگه دلش نمي خواد به حرفام گوش بده.

آخر مگه نميگن خدا از بنده هاش رو برنمیگردونه پس چرا ديگه هواي منو نداره .
چرا وقتي ازش كمك ميخوام ديگه كمكم نمي كنه ؟ چرا منو تنها گذاشته ؟
و هزار چرای بی جواب دیگه... ؟؟؟
هر روز پشت پنجره موقع غروب دلم بدجوری میگیره..... از خودم میپرسم
چرا دیگه صدام رو نمیشنوه ؟ چرا دیگه باهام حرف نمیزنه ؟ چرا با من آشتي نميكنه؟ چرا....
خدايا فقط یه فرصت ...فقط یه فرصته دیگه ازت میخوام
نوشته شده توسط تابش عباسیان در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت موضوع | لینک ثابت






من نمیدانم کیم . . .
هیچکس ؟
بدنبال . . . ؟
شاید هیچ چیز از جنس هیچ کس . . .
شاید دنبال خودم می گردم در دنیای دگران . . .
هیچمو در پی هیچ همه عمر ، چو غمی در پی اشک و دلی در پی آه . . .
چیستم ؟ هیچکسی در پی شاید هیچ

باید گشت
شاید دید
در گذر ظلمت این دیر گذر کرده ز دور شاید آواز دلی می آید
شایدم نعره فریاد غمی میشنوم از آهی
شایدم داغ دلم تازه شده . . .
همین دانم که روزی آمدم روزی روان ، خواهم کشید جسم خود از این تن فرسوده
بی روح پردردم به رویای حقیقت بار انسانهای نا باور .
من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ
تیپا خورده ، من فقط یه آدمم ، یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور، آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه اما افسوس که آدمایدیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن
افسوس که دردتو هيچکس نميفهمه نميتوني به کسي بگي
مثل يه بغض بايد تا دم مرگ تو گلوت نگه داري هيچکس نمي دونه چي ميگي به جز
بعضي ها ......
نوشته شده توسط تابش عباسیان در یکشنبه 2 دی1386 ساعت موضوع | لینک ثابت






لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد. نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم
مي کند، من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده، گرم خواهم شد.
وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد.

صداي پاهايت را مي شنوم که به من نزديک مي شوي و تو هميشه به من نزديک خواهي ماند.
من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.
من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، من سرخ خواهم شد.
تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتي که صدايت مي کنم و تو در دل پاسخ مي گويي،
جان دوباره مي گيرم، وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من برمي گيرد و
من سرخ مي شوم.
از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو.
بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي. بگو که هميشه خواهي ماند،
بگو که سرخيم را ستايش مي کني، من سرخ خواهم شد.

من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي زمستان،
سرخ خواهم شد.
لحظه ي جدايي را نمي شناسم، خداحافظي را معنا نخواهم کرد، سيب سرخي به تو خواهم داد و دانه ي اناري.

دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت.
سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد.
من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام.
شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ است و روزي که اين رگ هاي خون در
وجودم فوران کنند، من سرخ خواهم شد، و من از هميشه تا هميشه سرخ خواهم ماند ...
نوشته شده توسط تابش عباسیان در دوشنبه 14 آبان1386 ساعت موضوع | لینک ثابت



حلول ماه مبارك رمضان، ماه نزول قرآن و ماه استجابت دعا را تبريك مي گوئيم



در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني
من در پاسخش گفتم اگر وقت داريد. خدا خنديد : وقت من بي نهايت است...
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم: چه چيز شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكي شان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
و بعد دوباره پس مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را ازدست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند
اينكه با اظطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند

دستهاي خدا دستانم را گرفت و براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه آنها مي توانند بكنن اين است كه
اجازه دهندكه خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه تنها چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي بر قلب آنان كه دوستشان مي داريم
ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه احساسشان را چگونه بيان كنند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند
و آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند

من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خدا لبخند زد و گفت:
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه...
نوشته شده توسط تابش عباسیان در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت





روزها از پي هم مي گذرند و فراموش مي شوند ، آما اي آخرين روياي عشق من هيچ چيز تو را از ياد من بيرون نمي برد . هر روز برگي از زندگاني من فرو مي افتد و هر گز هيچ برگي تازه بدان نمي رويد ، اكنون پيشاني من بدست زمانه پرچين شده است اما در ميان اين ظلمت و خاموشي ، چهره زيبا و آسماني تو هر روز در چشم دل و من زيبا تر و آسماني تر جلوه مي كند و هر گز دست غارتگر ايام به صفا و زيبايي آن گزندي نمي رساند .
الهه من! هرگز چهره تو از برابر ديدگانم كنار نمي روند زيرا آن هنگام كه ديگر تو را نتوانم ببينم آسماني تر از هميشه در آسمانها بدنبال تو خواهم گشت و همچون پرنده سبكبال بر بالهاي نسيم سحري خواهم نشست و بسوي تو خواهم شتافت و بدان كه يك لحظه نيز دلم بي ياد تو نخواهد تپيد .
پري روي من ! هنوز هر لحظه كه با چشم دل بسوي تو مي نگرم نفس عاشقانه باد صبا را مي بينم كه گيسوان مشكينت را پريشان مي كند و سينه مرمرينت را در زير امواج زلفان بلند و سياهت مي پوشاند .
![]()
الهه زيبايي من ! نمي داني چهره زيباي تو در پس اين حجاب تيره ، همچون نخستين شكوه سپيده دم كه پرده ظلمت سحر گاهان را پاره مي كند زيبا و رويا انگيز است .
دلبرمن ! خورشيد با همه درخشندگي و جلالش در پايان روز ناپديد مي شود و جاي خود را به تاريكي شب مي سپارد اما آ فتاب عشق تو در آسمان دل من جاودانه مي درخشد و مرا جان مي بخشد و اين روزي است كه هيچ شبي بدنبال ندارد .
نازنينم ! هر صدايي كه به گوشم مي رسد جز داستان تو نمي شنوم ، بهر جا كه نظر مي كنم جز چهرة تو نمي بينم ، صحراي خاموش، امواج دريا ، ابرهاي گذران و نسيم سبكروح همه با من حديثي از روي زيباي تو مي گويند .
ولي دلدار من ! بگذار بگويم كه در دل هيچ ستاره اي بجز ماه روي تو نمي بينم و در چشمك اختران جز نشان ديدگان عاشق كش تو نمي يابم .

دلرباي من ! هر زمان كه نسيم بهاري مرا از عطر گلها سر مست مي كند بياد مي آورم كه من مست باده عشق توام و بوي گلهاي چمن برايم جز نشاني از نفس عطرآگين سرمست كننده تو نيست .
بهار من ! هر شب هنگام خفتن ترا با چشم دل مي بينم وآن هنگام كه به خواب ميروم هميشه به تو نزديكترم ، زيرا تنها در دنياي خواب مي توانم پرده جدايي را كنار زنم و با تو سخن بگويم و هيچ چيزي جز روي زيباي تو نبينم و هيچ صدايي بجز آهنگ تو نشنوم.
دلدار من ! دير گاهي نيست كه روح ما چون دو شعاع سپيده دم و يا مثل دو آه عاشقان بهم پيوند خورده است اما با اين همه من هنوز دور از تو نفس مي كشم و روزها را به ياد تو مي گذرانم .
وبه ياد تو كه آخرين روياي عشق من هستي و هيچ چيز تورا از خاطر من محو نخواهد كرد .
نوشته شده توسط تابش عباسیان در پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت موضوع | لینک ثابت





امروز با تو سخن خواهم گفت اما. . .

امروز با تو سخن خواهم گفت اما به نوعي ديگر. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو . اينگونه نگاهم نكن . راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون همشيه.....
امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...
ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دلَ داري....پس اينگونه با من سخن نگو.
حتي لحن شيزين كلامت هم نيز نوع ديگريست....

كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...
پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟
مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟؟؟....نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...
مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟؟؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..
مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟.....
مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟؟؟.........
پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....
ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ....
و
...
نوشته شده توسط تابش عباسیان در پنجشنبه 25 مرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت






با ياد خداي بزرگم كه تنهاست
تقديم به اون کسی که تمام زندگی ام هست

"مادر
بزرگترین آرزویم ـ بزرگترین نعمت زندگی ام ـ نفسم و عمرم و
خوشبختی ام و همه چیز من در این زندگی ام( در این دنیا)
فرشته ای که در بدترین دوران زندگی ام دست منو گرفت.

خیلی چیزها هست که تو این چند روز مخصوصا ًتواين روزهابه عنوان التماس دعا به شما دوستان گلم میگم و چون من به این عقیده دارم که کمترین کمک ما آدمها به هم دریغ نکردن یک دعا در حق همدیگه ست ؛ همینجا از حضور پراز عشقش میخوام ؛ حاجت دل تک تکتونو بهتون عطا کنه ،مخصوصاً تو كه سفارشي هستي ، من که خودش میدونه هیچی جز حضور خودش نمیخوام .
بار خدایا !
اگر هر کسی میدانست که وجود ما در این دنیا ، فقط به این دلیلست که تورا دریابیم و سپس سپاست را ادا کنیم و به آرامش ابدی برسیم ؛ دیگر کسی با این دنیا و متعلقاتش خود را گرفتار نمیکرد !
اگر هرکدام از بندگانت میدانستن که هر بار (تاکید میکنم ، هربار) اسم تورا صدا میزنن ؛ تو حاظر در برابرشان با خضوع نشسته ای و با لحن مهربان پدرانه ات به آنها میگوئی :
" جانم ! عزیز دلم ! از من چه میخواهی ؟"
دیگه کی پیدا میشد تا از وضع روزگار و نا ملایمتی آن بنالد ؟ یا هر چیزی که فقط و فقط به این دنیای بی ارزش مربوط باشه.
**************************************
با تمام وجودم در همین لحظه غریب از خدای منان میخواهم:
دعا میکنیم ؛ واسه اون دوست عزیزی که از خدا شفای
مادر مریضشو می خواد ،
-دعا میکنیم واسه اون عزیزی که از پس كو چه هاي شهر غربت تنها و بی کس و فقط به امید لطف و کرمت بابت بدست آوردن پول کافی برای عمل جراحی به خاطر توموری که توی سرش هر چند ساعت یکبار بیهوشش میکنه ، از ما التماس دعا داشت
-دعا میکنیم واسه خواهر خوب و وفاداری که از ته دل برای بهتر شدن حال شوهرش و نجاتش از چنگال دیو اعتیاد به هر کاری تن در داده
-دعا میکنیم واسه دلهای پاکی که مشتاقانه به امید درک حقیقی خدا تو این دنیای پراز نیرنگ چوب سادگیشونو خوردن و دیگه امیدی در ظاهر به رسیدن به محبوبشون ندارن
-دعا میکنیم برای دو پرنده معصومی که از من خواستن تا رسیدن به اوج قله های وصالشونو در آغوش پر از مهر خدای عاشق و مهربون جشن بگیرن و
-دعا میکنیم واسه همه کسانی که هنوز به لذت درک وجودی خدا پی نبردند (که
عذابی ازین بیشتر برای کسی وجود نداره
******************************************

و همچنان در پايان اين سطرها مادری شاید بر تخت یکی از بیمارستانها خوابیده ،
و فرزند معصومش نگران. آرى مادرانی همچنان...
پس چشم ببنديم و دست كم لحظه ای برایش دعا کنیم
خدایا شفاش بده...خدایا من مادر بزرگو از تو میخوام.خدایا...........
نوشته شده توسط تابش عباسیان در دوشنبه 11 تیر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت





گوش کن دوست خوبم ، گوش کن ، به حرفهای این دل کوچک من هر چند وقت نیست اما گوش کن،
آری گلم، درد و دلهایم از بی کسی است پس لحظه ای هر چند کم اما گوش کن ،
گاهی اوقات وقتی از در وارد می شوی، دلم حال و هوایی دیگه پیدا می کنه، جالبه ، شایدم خنده دار، نه اصلاً بیشتر گریه داره
چه صبورم من، چه صبوری تو ،و چه سخت و شکننده ،معصوم با لبهایی بسته، از این شگفتی زمان مات موندم، و تو چرا این همه سردی ،و من چرا هنوز مشتاق
سردیت مثل یخه ،نه مثل برفه، آره تو می یای اما
به حرفام گوش می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.........................................................
آمدنت تماشایست !

وقتی منتظرم در روز جداییمان
که شاید باز از پس غمها دوباره برگردی
نمی روم به امیدت همیشه می مانم
جواب گو به سوالم هنوز دلسردی؟
چه کرده ام که برنجی همیشه در فکرم
به یاد لحظه آخر غروب دیدارت
به یاد شوق حضورت که اگر باز آیی

به یاد صورت خندان کلام تب دارت
نگاه کن که شکسته ای پر امیدم را
قبول کن که حضورت برای من کم بود
ندایده ام زنگاهت طلوع شادی را
همیشه سهم من از تو همجوم ماتم بود
چه زود رفتی و ماندم کنار راه امید
سپرده ام دل خود را به جاده دیدار

نگاه سبز مرا فرش مقدمت بنگر
برای دادن جانم تو یک قدم بردار

به قطره قطره اشکم نگاه کن این بار
که اگر آمدی و خواستی که برگردی
دلت نمی شکند به نگاهی به چشمانم
جواب گو به سوالم هنوز دلسردی؟