هديه

هدیههدیههدیه

هدیه

هدیه

امروز با تو سخن خواهم گفت اما. . .

هديه

امروز با تو سخن خواهم گفت اما به  نوعي ديگر.  زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو . اينگونه نگاهم نكن . راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون همشيه.....

امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.

چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...

ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دلَ داري....پس اينگونه با من سخن نگو.

حتي لحن شيزين كلامت هم نيز نوع ديگريست....

هديه

كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...

پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...

دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟

مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟؟؟....نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...

مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟؟؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..

مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟.....

مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟؟؟.........

پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....

ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ....

       و

 هديه...

 


 

نوشته شده توسط تابش عباسیان در پنجشنبه 25 مرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت