




روزها از پي هم مي گذرند و فراموش مي شوند ، آما اي آخرين روياي عشق من هيچ چيز تو را از ياد من بيرون نمي برد . هر روز برگي از زندگاني من فرو مي افتد و هر گز هيچ برگي تازه بدان نمي رويد ، اكنون پيشاني من بدست زمانه پرچين شده است اما در ميان اين ظلمت و خاموشي ، چهره زيبا و آسماني تو هر روز در چشم دل و من زيبا تر و آسماني تر جلوه مي كند و هر گز دست غارتگر ايام به صفا و زيبايي آن گزندي نمي رساند .
الهه من! هرگز چهره تو از برابر ديدگانم كنار نمي روند زيرا آن هنگام كه ديگر تو را نتوانم ببينم آسماني تر از هميشه در آسمانها بدنبال تو خواهم گشت و همچون پرنده سبكبال بر بالهاي نسيم سحري خواهم نشست و بسوي تو خواهم شتافت و بدان كه يك لحظه نيز دلم بي ياد تو نخواهد تپيد .
پري روي من ! هنوز هر لحظه كه با چشم دل بسوي تو مي نگرم نفس عاشقانه باد صبا را مي بينم كه گيسوان مشكينت را پريشان مي كند و سينه مرمرينت را در زير امواج زلفان بلند و سياهت مي پوشاند .
![]()
الهه زيبايي من ! نمي داني چهره زيباي تو در پس اين حجاب تيره ، همچون نخستين شكوه سپيده دم كه پرده ظلمت سحر گاهان را پاره مي كند زيبا و رويا انگيز است .
دلبرمن ! خورشيد با همه درخشندگي و جلالش در پايان روز ناپديد مي شود و جاي خود را به تاريكي شب مي سپارد اما آ فتاب عشق تو در آسمان دل من جاودانه مي درخشد و مرا جان مي بخشد و اين روزي است كه هيچ شبي بدنبال ندارد .
نازنينم ! هر صدايي كه به گوشم مي رسد جز داستان تو نمي شنوم ، بهر جا كه نظر مي كنم جز چهرة تو نمي بينم ، صحراي خاموش، امواج دريا ، ابرهاي گذران و نسيم سبكروح همه با من حديثي از روي زيباي تو مي گويند .
ولي دلدار من ! بگذار بگويم كه در دل هيچ ستاره اي بجز ماه روي تو نمي بينم و در چشمك اختران جز نشان ديدگان عاشق كش تو نمي يابم .

دلرباي من ! هر زمان كه نسيم بهاري مرا از عطر گلها سر مست مي كند بياد مي آورم كه من مست باده عشق توام و بوي گلهاي چمن برايم جز نشاني از نفس عطرآگين سرمست كننده تو نيست .
بهار من ! هر شب هنگام خفتن ترا با چشم دل مي بينم وآن هنگام كه به خواب ميروم هميشه به تو نزديكترم ، زيرا تنها در دنياي خواب مي توانم پرده جدايي را كنار زنم و با تو سخن بگويم و هيچ چيزي جز روي زيباي تو نبينم و هيچ صدايي بجز آهنگ تو نشنوم.
دلدار من ! دير گاهي نيست كه روح ما چون دو شعاع سپيده دم و يا مثل دو آه عاشقان بهم پيوند خورده است اما با اين همه من هنوز دور از تو نفس مي كشم و روزها را به ياد تو مي گذرانم .
وبه ياد تو كه آخرين روياي عشق من هستي و هيچ چيز تورا از خاطر من محو نخواهد كرد .
نوشته شده توسط تابش عباسیان در پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من ميخواهم تنها ترين رهگذر باشم
اما لطيف و مهربان
كه گلهاي محبت را برويانم در
دلهاي عاشقان
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY